یه کیلو باش ولی مرد باش .
احساس رهایی میکنم .
26 نوامبربرای «تظاهر» به دلبستگی دیگر بهانهای ندارم!
چقدر غریب و مبهم…..
چه حس مشکوکی !!!
من و او دیگر «ما» نیستیم… و من حتی دلتنگش نمیشوم
انگار تمام آن روزها کابوس شکنجهای مزمن برای روح بی قرار و سر کش من بود
مثل پرندهای فراری از قفس
احساس رهایی میکنم
تلخ تر از تلخ …
26 نوامبراین روزها دچار سر گیجهام!
تلخ تر از تلخ!
زود می رنجم! انگار گمشدهام! حتی گاهی میترسم !!!
چه اعتراف بدی!
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده! دلم هوای سردی غربت دارد…
نفهمیدی …
26 نوامبرمیدانی که تا چه اندازه از دود خاکستری سیگار بیزارم…. اما… هرگز نفهمیدی چرا گاهی فقط پُکی به سیگار افروختهی تو میزدم…
این منم .
26 نوامبرمن آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی … ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردم . . .
همه ی آنچه را که میخواهم اینست :
20 نوامبرمی خواهم خیانت کاغذی تورا پاره کنم
تابلکه بتوانم کتابی ازوفاداری بنویسم
اما افسوس که نه دل مرا یاری میکند نه جان..
شاید هم خیانت توست که ازجنس کاغذ نیست.
باید عاقل باشم
میخواهم عاقل باشم…
احساساتم را پاره کنم
با خرد راه بروم
اما با عشق بخندم …
آدمهای ساده را دوست دارم .
20 نوامبرآدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، …برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب » آدم « می دهند .
یه ندای جدید !!!
20 نوامبرنگاهم ، احساسم ، فکرم ، دیدم ، اعتمادم ، دیگه هیچیم مثله قبل نیست ! من دیگه اون ندای سابق نیستم !
خدایا برای آدم شدنم تاوان سختیو دارم پس میدم .
کمکم کن و تنهام نزار .
کس بی کسان !
18 نوامبرمرا کسی نساخت خدا ساخت نه آن چنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم.من یک گل بی صاحب بودم مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد.مرا به خودم واگذاشت.عاق آسمان!
کسی هم مرا دوست نداشت به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می آفریدند.می سرشتند.کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد.
وقتی داشتم روح می پذیرفتم شکل می گرفتم.قد می کشیدم.چشم هام رنگ می خورد.چهره ام طرح می شد.بینی ام نجابت می گرفت.فرشته ای ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای.با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش.آن را صاف و صوف نمی کرد.
بر انگاره ی کاشکی که تکدرختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است.آن را تیز و عصیان گر و مهاجم نمی پرداخت وقتی می خواستند قامتم را بر کشند خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند.
وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان قدیسان شاعران عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند.
وقتی…وقتی…وقتی…وقتی… وقتی…
او نمی گذارد که فراموش کنم .که فراموش شوم.که با شب خو کنم.که از آفتاب نگویم.که دیروزم را از یاد ببرم.که فردا را به یاد نیارم.که از انتظار چشم بپوشم.که تسلیم شوم.نومید شوم.به خوشبختی روکنم.به تسلیم خو کنم.که…!
او در انبوه قیل و قال های روزمرگی.هیاهوهای بیهودگی.کشاکش های پوچی.پلیدی های زندگی.پستی های زمین.بی رحمی های زمان.خشونت خاک و حقارت وجود…شب و روز.در دستم .بر روی سینه ام.پر شور و ملتهب و بی امان. این کلمات خدایی را در خونم.در قلبم.در روحم.یادم.خیالم.خاطره ام. وجدانم و خلقتم می ریزد که:
خداگونگی.بهشت.آدم.تنهایی.حوا.شیطان.عشق.عصیان.بینایی.
هبوط.کویر.غربت.رنج.رسالت.انتظار.انس.اسارت …

کی چی گفت !!!